یه وقتایی یه حرفایی
یه وقت هایی یه جاهایی یه حرفایی
چنان آتیشت میزنه که دوست داری فریاد بزنی
ولی نمیتونی
دوست داری اشک بریزی
ولی نمیتونی
حتی دیگه نفس کشیدن هم برات سخت میشه
تمام وجودت بغض میشه بغضی که نمیترکه
به این میگن درد بی درمون

نوشتههایی که بیشتر دوستشان داریم
جدیدترین مطالب منتشر شده
یه وقت هایی یه جاهایی یه حرفایی
چنان آتیشت میزنه که دوست داری فریاد بزنی
ولی نمیتونی
دوست داری اشک بریزی
ولی نمیتونی
حتی دیگه نفس کشیدن هم برات سخت میشه
تمام وجودت بغض میشه بغضی که نمیترکه
به این میگن درد بی درمون

روز نمیگذرد در قلبم درد و رنج امان بریده تنهایی بی وقفه با گذشت زمان به صورتم سیلی میزند حتی اندوه من خسته شده است هر لحظه اشک هایم ناامیدانه میچکد بدون تو شب های من بی انتهاست حتی قلبم هم خسته شده است در دست هایم عشق نیست عشق برایم ممنوع است دوباره ببین روحم ارام ارام جدا میشود دراین شعر تنهایی باز هم کنار صخره ها آه...عشق از لب هایم مثل زغال افروخته به قلبم فرو میریزد

دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
1ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند. شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند نویسندشو نمیدونم کیه. ولی دلمو تکون داد

!هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و
کوچک.آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او
وجز با او نمی خواهی
بی رحمی ات را ستـایش می کنم!
دلتنگی ات را دوست دارم!
قهر که می کنی
نمی رنجم!
سکوتت را با جان و دل
می پذیرم!
فقط باش...
بین تو و خوشبختی
ســاکت که مے مانے ...
مے گذارند به حساب جواب نداشتنت!
عـــــــمراً بفهمند دارے جان میکنے
تا حرمـتهـا را نگه دارے
وقتی که تو بارانی میشوی
در آسمان چشمانت غرق میشوم
و فراموش میکنم که هوا پاییزی است.
برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم،
بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند
باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده.
از خلوت کوچه دلم میگیرد
و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم.
هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد.
ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم
نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده..
ماها آدمای بی احساسی نیستیم
ماها بی معرفت و نا مردم نیستیم
یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن
که یه سری بــــاورامون و از بین بـــردن!!
چـه اشـتـبـاه بـُزرگــےسـت . . .
تـلـخ کـردنِ زنـدگـیـمـان . . .
بـرای کـســےکـه در دورـےمـا . . .
شـیـریـن تـریـن لـحـظـات . . .
زنـدگـیـش را سـپـرـےمــےکـنـد . ..
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید